شمارهٔ ۲۴۹
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
فضای خاطرم از غم از آن غبار ندارد
که آرزوی جهان از دلم گذار ندارد
جهان چو معرکه تیغ بازی است حذر کن
چه پا نهی به میان این میان کنار ندارد
بزرگیی که در آن نیست چشم لطف بمردم
بود چو کوه بلندی که چشمه سار ندارد
شده است سیر ز مردارخواری غم دنیا
که شاهباز دلت رغبت شکار ندارد
بود بقدر درشتی ضرور بی ادبان را
که دست سوده شود هر گلی که خار ندارد
سخن مجوی دگر واعظ از شکسته دل من
فسرده است ز بس آتشم شرار ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş