شمارهٔ ۲۵۸
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
زهر مرگ دوستان در مغزم از بس کار کرد
در تنم هر استخوانی کار نیش مار کرد
بس که شد از هر طرف آوازه مرگی بلند
قیل و قال آن ز خواب غفلتم بیدار کرد
سهل شد راه عدم از دیدن مرگ کسان
کثرت این کاروان ره را به ما هموار کرد
در نظر دارالشفایی شد مرا روی زمین
آسمان در خاک از بس نرگس بیمار کرد
از پس قطع رگ جانم قطار رهروان
جاده راه عدم را تیغ جوهر دار کرد
از پی هم دوستان رفتند از من همچو موج
روزگار آخر باین سوهان مرا هموار کرد
من که میمردم برای یکدم آب زندگی
رفتن یاران مرا از عمر خود بیزار کرد
لخت لخت آمد جگر از دیده من زین فراق
طرفه زهری روزگار آخر مرا در کار کرد
جز رضا دادن بحکم دوست واعظ چاره نیست
زین شکایت گونه ها میباید استغفار کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş