شمارهٔ ۲۶
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
صبح میسازد شب من چشم گوهرپاش را
بار خاطر نیست هرگز روز من خفاش را
ناقبولی آن قدر دارم که بر تصویر من
خط بطلان نیست هر موی قلم نقاش را
چشم دشمن روشن از روز سیاه من شود
ظلمت شب سرمه باشد دیده خفاش را
گر بخشم آن تندخو دامن ز ما افشاند و رفت
مدعا دامن زدن بود آتش سوداش را
واعظ ما چشم تا وا کرد از غیر تو بست
این چنین باید بنازم دیده بیناش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş