شمارهٔ ۲۹۹
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
آنکه خود را سبب هستی ما میداند
جز خدا هست ندانیم خدا میداند
چشم دل هر که بر آن قبله عالم دارد
کعبه را سجده او قبله نما میداند
پای سرکردن راه تو ندارد هرگز
آنکه سر در ره عشق تو ز پا میداند
نکند دیدنی خویش هم از ناز مگر
خانه آینه را خانه ما میداند
عالمی کو شده خرسند به علمی ز عمل
چون مریضی است که نامی ز دوا میداند
شرع راه در ره دین به ز خرد میشمرد
چشم را هر که بره به زعصا میداند
سوی ویرانه نخواهد بلدی پرتو مهر
ره کاشانه درویش سخا میداند
آنکه ره برده بآسایش سرمایه فقر
تیغ بر فرق به از بال هما میداند
کام حاجت مزه شهد قناعت یابد
درد پر زور چو شد قدر دوا میداند
واعظ این گنج قناعت که تو را گشته نصیب
خلقت از بهر چه بی برگ و نوا میداند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş