شمارهٔ ۳
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
تا زنده است دل نیست لذت پذیر دنیا
کی میشود نمک سود ماهی ز شور دریا
چون سایه چند افتی در پای قصر و ایوان
بردار دست از شهر بگذار سر بصحرا
با سوز عشق باشد روشن طریق مقصد
آتش بلد نخواهد هرگز براه بالا
با کوچکان بیامیز تا روشناس گردی
گرچه جلی بود خط بی نقطه نیست خوانا
ای نوجوان مکش سر از پندهای واعظ
از اره زخمها خورد تا شد نهال رعنا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş