شمارهٔ ۳۳
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
گشته از سوز شرر زان سینه گلخن سنگ را
کآتش افگنده ست در دل ناله من سنگ را
می کند سامان اسباب جنونم نوبهار
بهر طفلان سیل می آرد به دامن سنگ را
سازش گردون به دونان یک دو روزی بیش نیست
زود اندازد چو بردارد فلاخن سنگ را
روزگار آخر ستمگر را ستمکش می کند
شیشه می سازد مکافات شکستن سنگ را
سخت جانان را ز مال خود نباشد بهره ای
از شرر هرگز نگردد خانه روشن سنگ را
هست در هر عقده سختی نهان صد مصلحت
هر شرر باشد چراغی زیر دامن سنگ را
اشک گرمم آبیاری کرده کوه و دشت را
گشته زان تخم شرر در سینه خرمن سنگ را
ما درشتان را به نرمی زیر دست خود کنیم
می کشد در بر چو آب آیینه من سنگ را
آفتاب من تجلی گر کند واعظ به کوه
می گدازد از رگ خود در فلاخن سنگ را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş