شمارهٔ ۳۳۴
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
گردید حرص افزون آن را که مال افزود
میگردد آب پر زور چون میشود گل آلود
در دل محبت زر سودا فزاست در سر
روشن بود که آذر هرگز نبوده بی دود
آن را که دست احسان کم سوده دست عوران
دست از تأسف آن خواهد بسی بهم سود
خواهی شوم مکرم داد ودهش مکن کم
بر فرق خلق عالم جا دارد ابر از جود
راه نگاه احسان بر حال تنگدستان
از چشم تنگ دوران گردیده است مسدود
ما راز دانه دل در کشت این تن گل
مقصود بود حاصل حاصل نگشت مقصود
تا بود دیده دید فکر نبود کم دید
از بهر بود گردید عمری که بود نابود
این جان درد پرورد صد بار امتحان کرد
به بود از دوا درد داری چه درد بهبود
واعظ چه کوبکویی کام از در که جویی
با خویشتن نگویی جز دوست کیست موجود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş