شمارهٔ ۳۴۸
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
گر چنین بر ما کمان ناز پرکش می شود
دل ز پهلوی من از تیر تو ترکش می شود
سنگ ره ما را ز فیض ناتوانی رهبر است
عینک آری چشم پیران را عصاکش می شود
از خرد خالص نباشد تا جنون در پرده است
تا ز والا نگذرد کی باده بی غش می شود
هم نشین خاکساران شو که دارد فیض ها
از الفت خاکستر افزون عمر آتش می شود
بس که واعظ کامرانی مایه ناکامی است
خاطرم از جمع گردیدن مشوش می شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş