شمارهٔ ۳۵۷
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
عجب دانم از زخم بسمل برآید
خدنگی که از شست قاتل برآید
نگه جانب غیرم از دیده تر
چو تیریست کز زخم مشکل برآید
چنان نیست باریک راه خیالش
که از عهده رفتن دل برآید
چنان تنگ بندد به شوخی میان را
که مطلب از آن شوخ مشکل برآید
ز آهم نشد آنچنان تنگ محفل
که حرفی از آن مه شمایل برآید
ستم آن قدر رفته بر من ز هجرش
که از عهده اش رحم مشکل برآید
تو از جای خیزی و من از سر جان
تو از خانه و واعظ از دل برآید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş