شمارهٔ ۳۷۷
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
گوشه گیران را بره درگه سلطان چه کار
سیر چشمان را بچین ابرو دربان چه کار
بوریا چون موج آب زندگی استاده است
کلبه درویش را با قالی کرمان چه کار
نیکنامان فارغند از منت عمر دراز
زنده جاوید رابا چشمه حیوان چه کار
پیش پای آب یکسانست سنگ و خاک جو
مرد سالک را بسخت و سست این دوران چه کار
گر نباشی اشعب طماع عالم حاتم است
بی طمع را در جهان با بخل و با احسان چه کار
چشمه تا در جوش باشد خس نیابد ره در آن
خواب را با چشم گریان سحر خیزان چه کار
راستی باید سخن را بعد از آن الفاظ خوش
با کجی آید ز تیر خوش پر و پیکان چه کار
گر خدا را بنده یی واعظ غم روزی مخور
خواجه تا باشد غلامان را بآب و نان چه کار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş