شمارهٔ ۳۸۲
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
مرا گلگشت معنی باشد از سیر چمن خوش تر
که بعد از خامشی چیزی نباشد از سخن خوش تر
ز بس چون تب که دیده جامه گلگون تن زارم
مرا از ذوق عریانی ست مردن بی کفن خوش تر
دل غمناکم از بس می کند از بی غمان نفرت
به چشمم شام غربت آید از صبح وطن خوش تر
تن پوسیده ای داریم نذر کاهش دردش
اگر افتد قبول او بود از جان من خوش تر
بود بر جسم زار واعظ از صد خلعت زیبا
ز لطف او به خود بالیدنی یک پیرهن خوش تر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş