شمارهٔ ۳۹
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
اگر نه از گل محنت سرشته اند مرا
چرا بجبهه خط چین نوشته اند مرا
چنان ز حاصل خود غافلم که پنداری
هنوز در گل هستی نکشته اند مرا
ز باز چیدن دامان فیض دانستم
که از غبار تعلق سرشته اند مرا
مرا کشاکش غم از تو نگسلد هرگز
به پیچ و تاب خیال تو رشته اند مرا
به کام مردم عالم چسان شوم شیرین
به تلخی سخن حق سرشته اند مرا
چگونه خون چکدم از کباب دل واعظ
بتان بآتش دوری برشته اند مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş