شمارهٔ ۴۱۵
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
تسخیر ملک فقر کن و پادشاه باش
از دستبرد لشکر غم در پناه باش
تا چند مرده هوس خواب غفلتی
برخیز زنده نفس صبحگاه باش
پیشت رهیست سخت و تو در جامه خواب نرم
برخیز و در تهیه اسباب راه باش
هرسو چه بلایی و خس پوش لذتیست
ای دل تمام چشم و سراپا نگاه باش
تا لطف حق کشد ببرت همچو کهربا
خود بینوا و نان ده مردم چو کاه باش
واعظ بس است دامن تر از گنه کنون
تر دامن از سرشک ز بیم گناه باش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş