شمارهٔ ۴۷۳
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
غبار آسا نسیمی چون وزد در پای او افتم
که شاید یک نفس در دامن صحرای او افتم
براه عشق جانان وادی و منزل نمیدانم
بجز این کز سر خود خیزم و در پای او افتم
ندانم را دیگر بهر گلگشت سراپایش
مگر در کوچه باغ زلف سر تا پای او افتم
دگر باغ جنان را سفره بر سر نفگنم یک دم
اگر در سایه سرو قد رعنای او افتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş