شمارهٔ ۴۷۵
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
از ناز اگر نیایی خود در خیال مردم
رحمت چرا نیاید باری بحال مردم
از وحشتی که داری حرف رخت نیاید
در مصحف نکویی هرگز بفال مردم
بر کس نمیوزد تند هرگز نسیم لطفت
از دل چگونه خیزد گرد ملال مردم
چشمی ز صبح وصلت هرگز نکرد روشن
هر چند سوخت خود را شمع خیال مردم
خشم تو ای جفا جو از لطف خلق خوشتر
هجر تو ای پری رو به از وصال مردم
خواری بر خلایق عزت بود بر دوست
صدر بهشت باشد صف نعال مردم
واعظ ز منت خلق ترسیده بسکه چشمم
خواهم که رو نشویم با اشک آل مردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş