شمارهٔ ۴۸۳
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
تا تیغ تو بگذاشته لب بر لب زخمم
باز است بشکر تو ستمگر لب زخمم
هرگز نگرفته است دهنها بزبانها
خویی که گرفته است بخنجر لب زخمم
جز شکوه بیمهریت از دل نتراود
گر تیر تو انگشت نهد بر لب زخمم
چندان نمکیده است لب گریه دلم را
کز آب دم تیغ شود تر لب زخمم
حرف ستمش را بدو لب باز توان گفت
یک لب لب تیغ و لب دیگر لب زخمم
از لذت شمشیر تو در خاک عجب نیست
گر مور چو خط جمع شود بر لب زخمم
بر آینه تیغ ستم پیشه قاتل
حیران شده چون دیده جوهر لب زخمم
تا چاک دلم بخیه تسلیم گرفته است
نگذشته دگر حرف بهی بر لب زخمم
واعظ دلم از درد بفریاد درآید
دندان خدنگی نگزد گر لب زخمم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş