شمارهٔ ۵۰۷
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
برگ جوانیت ریخت برگ نوای طفلان
تا چند پیر سازی خود را برای طفلان
پیری رسید ای دل آلوده چند باشی
دایم بچرک دنیا چون دست و پای طفلان
تا از جنون نیفتم در چاه فکر دنیا
زنجیر کرده عشقم از حلقه های طفلان
با روزی دمادم یک جو نمیشود کم
حرص گرسنه چشمم چون اشتهای طفلان
گر آسمان نگردد بر وفق خواهش ما
کی پیر میکند کار هرگز برای طفلان
خواهش ز کشت حاجت بارش ز ابر رحمت
پستان دایه گرید بر گریه های طفلان
بازی مخور بکامت گردد چو دولت پوچ
رفتار مرکب نی باشد بپای طفلان
چیزی نبسته امروز در کسب این هنرها
ماتم سراست زین رو مکتب برای طفلان
جاهل ز باغ هستی خوشدل به سرخ و زرد است
در دست برگ عیشی است رنگ حنای طفلان
هر چند راست تلخست اما کلام واعظ
با راستی است شیرین چون حرفهای طفلان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş