شمارهٔ ۵۱
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
در میان خلق عالم کشت تنهایی مرا
بلکه زین وحشت رهاند سر بصحرایی مرا
گر شدم محروم دوش از خدمتت معذور دار
بود مهمان عزیزی همچو تنهایی مرا
بال عنقا نقش طاووسی نمیگیرد بخود
بیوجودی کرده فارغ از خودآرایی مرا
مردم دارا ز قیل و قال فارغ نیستند
پوچ شد مغزم قبا تا گشت دارایی مرا
آب گوهر تیرگی هرگز نمی گیرد به خود
پاک دارد آب رو از چرک دنیایی مرا
گوهر معیوب را نبود صفا با جوهری
از نظرها چون نگاه افگنده بینایی مرا
بسکه از یاران دورنگی همچو خارم میگزد
خوش نمی آید ز گلها نیز رعنایی مرا
من که بودم همچو واعظ عندلیب هر چمن
قاف هم دارد قبول اکنون به عنقایی مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş