شمارهٔ ۵۲۵
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
گر فلاطون زمانی حرف دانستن مزن
نام خود را خط بطلان از رگ گردن مزن
لب مجنبان از برای هرزه گفتن هر نفس
بر چراغ اعتبار خویشتن دامن مزن
گر سخن خواهی کنی عیب سخن کردن بگو
گر نخواهی تن زد از حرف خموشی تن مزن
روشنایی خانه دل را ز چشم عبرت است
بیش ازین از خواب غفلت گل بر این روزن مزن
پهن دشتی چون فضای عالم تجرید نیست
خیمه دل بیش ازین در تنگنای تن مزن
آفتی چون رد سایل نیست منعم مال را
آتشی از حسرت موران برین خرمن مزن
با تواضع میتوانی جان دشمن را گرفت
جز بشمشیر خمیدن خصم را گردن مزن
آنچه منعم راست در کف مفلسان را در دلست
شاخ گل گو خنده بر خاکستر گلخن مزن
گر ظفر خواهی چو واعظ خاک ره شو خصم را
خاک غیر از گرد خود بر دیده دشمن مزن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş