شمارهٔ ۵۴۲
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
چهره آرایی بود از نشأه می ننگ او
از می کیفیت خود می فروزد رنگ او
گر بروی ما نمی خندد نه از بی لطفی است
جا نمی یابد تبسم در دهان تنگ او
در دل او ذره یی نبود ز دلسوزی اثر
ز آن سیه روزم که این آتش ندارد سنگ او
بر نیامد از دل زاری دل سختش ز جا
گرچه باشد دست دلها جمله زیر سنگ او
نیست ممکن کز دهان تنگ او گیرد سراغ
خط عبث گردد بگرد عارض گلرنگ او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş