شمارهٔ ۵۴۴
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
از آنم کم که گویم شکر احسان زیاد تو
همینم بس که گاهی میکشم آهی بیاد تو
تویی شاه من و امید گاه من پناه من
منم مست تو هشیار تو غمگین تو شاد تو
جوانبختان عشقت فارغند از محنت پیری
بود در کیسه هر عمری که گردد صرف یاد تو
ز هرکس کام دل جستم ندیدم غیر ناکامی
تو کام ما بده یارب که باشد داد داد تو
بخود دلبستگی قفل در فیض است بر رویم
کلید آن قفل محکم رانباشد جز گشاد تو
خداوندا بلطف خویشتن دریاب واعظ را
که هست او بنده بیدست و پای نامراد تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş