شمارهٔ ۵۵۴
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
دنیا طلب به دنیا دل بین چگونه داده
دل داده است بس نیست جان هم به سر نهاده
زاهد برای دنیا کرده است ترک دنیا
آیینه از پی نقش از نقش گشته ساده
وحشت ز خلق عالم سرمایه سرور است
در شهر نیست صحرا ز آنست روگشاده
فیض از شکستگان جو ز آن رو که شخ کمانان
دارند زور بازو از همت کباده
سرگشتگان نسازند با راه و رسم دنیا
ریگ روان نگیرد هرگز به خویش جاده
حسنش زند ز شوخی هر دم ز روزنی سر
زآنسان که میکند گل از چشم مست باده
دیوانه در بیابان خود سر دود به هر سو
عاقل ز جاده زنجیر در پای خود نهاده
از بس فگنده دل را در ورطه هوسها
نور نگاه چون اشک از چشم من فتاده
دنیا طلب گر او را دنیا بدل نشسته
در خدمتش همه عمر او هم بجان ستاده
این عشق آتشین را نتوان نهفت در دل
پنهان نمیتوان کرد در شیشه رنگ باده
با این فتادگی خاک بر رو جهد صبا را
از خشم نرمخویان اندیشه کن زیاده
با لقمه می توان کرد تسخیر تندخویان
نبود ز طعمه دادن به شیر را قلاده
ظالم چو افتد از کار استاد ظالمانست
سر حلقه کمانهاست چون شد کمان کباده
نبود بروز سختی بر دولت اعتمادی
چون ره فتد بکهسار رهرو شود پیاده
واعظ از آن گشایند وقت دعا دو کف را
کآنجا مقام دیگر دارد کف گشاده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş