شمارهٔ ۵۹۶
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
از برای مال گشتن کوه صحرا تا به کی
در ره دین پا فگندن بر سر پا تا به کی
از برای اینکه گیری در عوض کامی از او
خویشتن را این قدر دادن به دنیا تا به کی
می گذارم حج واجب سال دیگر تا به چند
می دهم مال خدا امروز و فردا تا به کی
گشتن از بالانشینی زیر دست نفس خویش
گفتن صد حرف بی جا بر سر جا تا به کی
در فریب جاهلی چند ای ریاضت کش مدام
خویش را در شیشه کردن همچو صهبا تا به کی
آب عمر از سرگذشت و کاخ تن از پا فتاد
آرزوها در نمی آیند از پا تا به کی
این قدر گردن کشی از گفته حق تا به چند
اینچنین فرمان پذیری پیش دنیا تا به کی
خویشتن را از درشتی ها سراسر ساختن
پایمان هرکسی چون سنگ سودا تا به کی
بردن از گردن کشی هر لحظه خود را بر فلک
خویش را انداختن از طاق دل ها تا به کی
خشک کردن کشت طاعت را ز بس بی حاصلی
دادن آب زندگی را سر به صحرا تا به کی
استخوان واعظ از سنگ جفا شد توتیا
بودن ای دل همچنان چون سنگ خارا تا به کی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş