شمارهٔ ۶۰
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
به خونریزی همانا داد فرمان چشم جادو را
که از مژگان نهد انگشت بر لب تیغ ابرو را
محبت طرفه صحرایی ست کز غیرت در آن وادی
گریبان چاک نتوان دید نقش پای آهو را
خط بغداد ساغر بگسلد خود را ز بی تابی
چو موج باده لب بر لب گذارد آن پری رو را
هلاک خال آن پیشانی و چین جبین گردم
که دارد داغ از خوبی هزاران چشم و ابرو را
نه تنها غنچه را در شاخ گل برده است فکر او
که این غم یاد دارد صدهزاران سر به زانو را
به عجز ناتوانی دست و پای آن کمان دارم
که گیرد تیغ بی رحمی ز کف آن ترک بدخو را
به جرأت بردم تیغ نگاهت می دود واعظ
به این دیوانه سر ده یک نظر آن چشم جادو را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş