شمارهٔ ۶۲۴
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
هر نقش درم بندی است در دیده آگاهی
دایم ز فلوس خویش در دام بود ماهی
در خواب نبیند شه آسایش درویشی
درویش ندارد ره بر تخت شهنشاهی
با سر بسر آن کو ره در دل شب میپو
گم کرده خود میجو با شمع رخ کاهی
بگداخت غمش از تن تا جامه و پیراهن
چون هیچ نماند از من ای ضعف چه میخواهی
بار عملی بر بند تا هست روان در تن
کز کف رود این ساحل کشتی چو شود راهی
اعضا و قوی کردند ترکم بگه پیری
از خلق چنان دیگر خواهم ز که همراهی
واعظ غم روزی چند یک شب غم خود هم خور
این زنگ ز دل خیزد با آه سحرگاهی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş