شمارهٔ ۶۴
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
دوست می سازد تواضع دشمن دیرینه را
خاکساری میکند جاروب گرد کینه را
نشکنی تا خویش را از دوست کی یابی نشان
هست پیچیدن کلید قفل این گنجینه را
تا بروی ما بگوید حرف مردن مو به مو
کرده پیری روکش ما هر نفس آیینه را
تر چو می گردد نمد از تیغ تیزش باک نیست
گریه جوشن کرده بر ما خرقه پشمینه را
خانه روشندلان را زینت از مهمان بس است
نیست به از عکس نقش خانه آیینه را
در دبستان محبت تا کنی مشق جنون
داده اند از بهر مد آه لوح سینه را
میکند آمیزش تردامنان دل را خراب
نم کم از سیلاب نبود خانه آیینه را
درو باشی کز خدنگ غمزه او دیده ام
میکند خالی ز جوهر خانه آیینه را
در جهان بی زهر منت نیست شهد عشرتی
تلخی شنبه برد شیرینی آدینه را
نیستم واعظ نگاه تنگدستان را حریف
دارد ارزانی بما حق جامه پرپینه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş