شمارهٔ ۶۶
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
به پیری از چه رو می افگنی کار جوانی را
چه میدانی که سلخی هست ماه زندگانی را
کسی کز بار پیری حلقه شد قد چو شمشادش
سراپا چشم گردیده است و میجوید جوانی را
دلیلی بهتر از افتادگی نبود ره حق را
که از بالای پستی آب دارد این روانی را
در آفت خانه دنیا تلاش خاکساری کن
زمین بودن سپر باشد بلای آسمانی را
اگر خواهی نشاط از حاصل گیتی بکش دامن
که دارد سرو از آزادگی رقص روانی را
به وضع کهنه دیر این جهان با این دل غمگین
بسی خندی اگر بینی رباط زعفرانی را
گرفت از دست ما پیری همه بود و نبود ما
به ما نگذاشت واعظ هیچ جز داغ جوانی را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş