شمارهٔ ۷۹
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
سامان حرف و صوت ندارد بیان ما
فردیست از کتاب خموشی زبان ما
مد نگاه عجز بود رمح جانستان
کی میبرند صرفه ز ما دشمنان ما
از ما شکستگان به حذر باش زانکه ما
تیغیم و همچو شیشه شکستن فسان ما
رنگ شکسته عرضه احوال عاشق است
حاجت به گفتگو نبود در میان ما
از اشتیاق آن برو آغوش دور نیست
بیرون دود ز خانه خود گر کمان ما
واعظ طریق مقصد ما راه باطنست
گردیده خامشی جرس کاروان ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş