شمارهٔ ۳۴ - در سوگ و تاریخ مرگ میرباقر
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
چراغ دلم میرباقر که داشت
ز سیماش نور سیادت ظهور
به عشرت سرای بقا بار بست
از این محنت آباد دار غرور
شد از رفتن او ز جان ها قرار
شد از غیبت او ز دل ها حضور
ز زهر غمش عالمی تلخ کام
ز درد فراقش جهانی به شور
به محنت سرایی که اینش بقاست
چرا دل نهد مرد صاحب شعور
ز بس شادیش با غم آمیخته است
نداند کسی ماتمش را ز سور
چو تیر از کمانخانه چرخ پیر
بود راستان را به سرعت عبور
جهان را خدنگی به ترکش نماند
کمان فلک را همانست زور
چو تاریخ فوتش من دردمند
طلب کردم از خاطر ناصبور
به خاک از دعا روی اخلاص سود
بگفتا کهقبرش بود پر ز نور
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş