شمارهٔ ۴
و وحدت کرمانشاهی
0
Altın Yaprak
آتش عشقم بسوخت خرقه طامات را
سیل جنون در ربود رخت عبادات را
مسیله عشق نیست درخور شرح و بیان
به که به یکسو نهیم لفظ و عبارات را
دامن خلوت ز دست کی دهد آن کو که یافت
در دل شب های تار ذوق مناجات را
هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهد
پی نبرد هر کسی رمز اشارات را
راه دهید امشبم مسجدیان تا سحر
مستم و گم کرده ام راه خرابات را
دوش تفرج کنان خوش ز حرم تا به دیر
رفتم و کردم تمام سیر مقامات را
غیر خیالات نیست عالم و ما کرده ایم
از دم پیر مغان رفع خیالات را
خاک نشینان عشق بی مدد جبرییل
هر نفسی می کنند سیر سماوات را
بر سر بازار عشق کس نخرد ای عزیز
از تو به یک جو هزار کشف و کرامات را
وحدت از این پس مده دامن رندان ز دست
صرف خرابات کن جمله اوقات را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş