شمارهٔ ۱۲۰
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
به تنگ آمد دلم یک خنجر کاری طمع دارد
از آن مژگان قتال این قدر یاری طمع دارد
نهاده ست از نکویانش بسی غم های ناخورده
از این خون خوار مردم هرکه غم خواری
طمع دارد
سحر گل خنده می زد بر شکایت گویی بلبل
که این نادان مگر کز ما وفاداری طمع
دارد
گناه گل فروشان چیست گو بلبل بنال از
خود
که یک جا بودن از یاران بازاری طمع
دارد
هوای باده ساقی ساده صاف عشرت آماده
کسی مست است وحشی کز تو هشیاری طمع دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş