شمارهٔ ۱۶۴
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
این دل که دوستی به تو خون خواره می کند
خصمی به خود نه با من بیچاره می کند
بد خوییت به آخر دیدن گذاشته است
حالا نظر به خوبی رخساره می کند
این صید بی ملاحظه غافل از کمند
گردن دراز کرده چه نظاره می کند
این شیشه ظریف که صد جا شکسته بیش
این اختلاط چیست که با خاره می کند
فردا نمایمش که سوی جیب جان رود
وحشی که جیب عاریتی پاره می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş