شمارهٔ ۲
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
کشیده عشق در زنجیر جان ناشکیبا را
نهاده کار صعبی پیش صبر بند فرسا را
توام سررشته داری گر پرم سوی تو معذورم
که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را
من از کافرنهادیهای عشق این رشک می بینم
که با یعقوب هم خصمی بود جان زلیخا را
به گنجشگان میالا دام خود خواهم چنان باشی
که استغنا زنی گر بینی اندر دام عنقا را
اگر دانی چو مرغان در هوای دامگه داری
ز دام خود به صحرا افکنی اول دل ما را
نصیحت اینهمه در پرده با آن طور خودرایی
مگر وحشی نمی داند زبان رمز و ایما را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş