شمارهٔ ۲۵۲
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
بست زبان شکوه ام لب به سخن گشادنش
عذر عتاب گفتن و وعده وصل دادنش
بود جهان جهان فریب از پی جان مضطرب
آمدن و گذشتن و رفتن و ایستادنش
ناز دماند از زمین فتنه فشاند از هوا
طرز خرام کردن و پا به زمین نهادنش
جذب محبتش کشد هست بهانه ای و بس
این همه تند گشتن و در پی من فتادنش
وحشی اگر چنین بود وضع زمانه بعد ازین
وای بر آن که باید از مادر دهر زادنش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş