شمارهٔ ۳۷۴
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
شوقیست غالب بر دلم ازنو به دل جا کرده ای
جانم گرفته در میان عشق هجوم آورده ای
ای صید کش صیاد من تاب کمندت بازده
تا چند دست و پا زند صید گلو افشرده ای
ای عقل برچین این دکان از چار سوی عافیت
کامد به بد مستی برون رطل پیایی خورده ای
چون معدن الماس شد از عمزه تو سینه ام
رحمی که پهلو می نهد آنجا دل آزرده ای
ای غیر دل داری تو هم اما دلت را نور کو
در هر مزار افتاده است اینسان چراغ مرده ای
گو مرغ آبی ره بتاب از ما سمندر مشربان
یعنی به آتش در شدن ناید ز هر افسرده ای
وحشی چه معنیها که تو کردی به این صورت عیان
تا ره به این معنی برد کو پی به معنی برده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş