شمارهٔ ۴۰ - وفا داری
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
رفت محیا شبی به خانه و دید
زن خود با غیاث بازاری
گفت ای قحبه این چه اطوار است
دیگران را به خانه می آری
سخنی در جواب شوهر گفت
که از آن فهم شد وفاداری
چکنم کان نمی توانی کرد
تو که سد من دل و شکم داری
اسب لاغر میان به کار آید
روز میدان نه گاو پرواری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş