شمارهٔ ۱۰
ی یغمای جندقی
0
Altın Yaprak
دل ازگان بر کن که این خار
نیارد جز گلگی بار
بدینمردم آزمودم
نه رامش زآشتی خیزد نه پیکار
ازینگانم هر سر موی
همی بر تن دم عقرب دم مار
کشد ور جان دهد چرخم
نه از من آفرین خیزد نه زنهار
پدر در میرد نیاسان
پسر بر روید پدر سار
جز ارواح مکرم هر که بینم
ز حد سبحه تا دامان زنار
نجویندی بجزگی کسب
ندانندی بجز گی کار
چه گویی ربع مسکون چار سوق است
به سوق مختلف بازار
بهردکان کافکنی چشم
درو گی انبار انبار
هر آنکش مالک مشتی ندانی
در اوگی خروار خروار
بجزگان را زندگانی
بدینگان کاری است دشوار
از این ون خران گر ریش گاوی
نماند غم به یر اسب سردار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş