شمارهٔ ۱۴۹
ی یغمای جندقی
0
Altın Yaprak
شد فاش در آفاقم آوازه شیدایی
معروف جهان گشتم از دولت رسوایی
خیز ای دل دیوانه کز بهر تو می گردند
ویرانه به ویرانه طفلان تماشایی
وقت است که خون گردد بیم است که خون گریم
دل از ستم تنها من از غم تنهایی
تا چند به دورانت می خواهم و خون نوشم
آب طربت خون باد ای ساغر مینایی
فرمود طبیب امروز تجویز به گل قندم
فحش از چه نمی گویی لب از چه نمی خایی
گفتی که شوم سرمست گیرم بدو بوست دست
از بهر چه خواهی بست عهدی که نمی پایی
یار من و یار تو آن غایب و این حاضر
یغما من و خاموشی بلبل تو و گویایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş