شمارهٔ ۱۵
ی یغمای جندقی
0
Altın Yaprak
نبستم از چمن طرفی به کام دل پریدن ها
خوشا در حلقه دامی به ناکامی تپیدن ها
رفوی خرقه ناموس عقلم ساخت دیوانه
دریغ ایام شیدایی و پیراهن دریدن ها
نخواهم غیر خار از تربتم روید پس از مردن
چو بینم بر زمین از نازش آن دامن کشیدن ها
ندانم قصه دل چیست اما اینقدر دانم
که هر جا لب گشودم گوش بستن از شنیدن ها
به قدرت تا کجا شد نسبتش کامروز در گلشن
نیاید بر زمین پای صنوبر از چمیدن ها
توان دانست باز از دیده بازم پس از کشتن
که دارم حسرتی در دل به غیر از سر بریدن ها
به عذری تا به پایش سر توانم سود پیرم کرد
در آغاز جوانی یاد ایام خمیدن ها
جوانی زد ره و شادم که این موی سفید آخر
به پیری شد کلاف رسته یوسف خریدن ها
ندانم کیست یغما در بیابان جنون روزی
ز ره وامانده ای دیدم در آغاز دویدن ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş