شمارهٔ ۱۸
ی یغمای جندقی
0
Altın Yaprak
مفتی شهر ندارد چوبه میخانه ما
باری از رشک زند سنگ به پیمانه ما
بت پرستند مقیمان حرم می ترسم
تا ز زنار شود سبحه صد دانه ما
کردم از باده تهی خم کده ها لیک هنوز
نشنیده است کسی ناله مستانه ما
تا چه افتاد که سجاده به محراب افکند
آنکه صد خرقه گرو داشت به میخانه ما
خود پرستی کم از اصنام نه تا حکمت چیست
که آشنایان حقیقی شده بیگانه ما
شاد زی ای دل دیوانه که اندر همه شهر
نیست طفلی که نداند ره کاشانه ما
گرچه یغما نکنم قصه ولی شوق وطن
می توان یافت ز فریاد غریبانه ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş