شمارهٔ ۲
ی یغمای جندقی
0
Altın Yaprak
گر بسنجند به حشر اجر شب هجران را
غالب آن است که شاهین شکند میزان را
شد زبون زنخت قامت چوگانی من
گوی بنگر که همی زخمه زند چوگان را
کفر زلفت اگر این است برآنک که به عنف
صادر جزیه به گردن فکند ایمان را
گر به یعقوب رسد نکهت پیراهن تو
به صبا باز دهد بوی مه کنعان را
شاه ترکان خجل آید ز صف آرایی خویش
گر به پیرامن چشمت نگرد مژگان را
دل اگر سرکشد از خط تو بسپار به زلف
چاره زنجیر بود بنده نافرمان را
بو که از کوتهی رشته رسد دست به دست
گاه می بندم و گه می گسلم پیمان را
مه نکاهیده به خورشید نگردد نزدیک
شاید اربه ز فزونی شمرم نقصان را
عیب یغما مکن ار دمدمه شیخ شنید
ناگزیر است بشر وسوسه شیطان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş