شمارهٔ ۲۶
ی یغمای جندقی
0
Altın Yaprak
در کوی توام جنگ است هر روز به دشمن ها
ایشان ز شمار افزون اما من و دل تنها
بر ناوک دلدوزت قربان نه منم تنها
چون من به سر کویت درباخته جان تن ها
گلگشت چمن خواهی بر من چو صبا بگذر
تا در قدمت ریزم گل از مژه دامن ها
تا قبضه شمشیرت از خون که آلاید
بر نطع هوس خلقی افراخته گردن ها
چون پای نهی بوسم راه تو که از حسرت
در گام نخستین نعل انداخته توسن ها
گل را ندهد هرگز آب این همه رنگینی
از تاب رخت آتش افتاده به گلشن ها
تا شاهد مهرت را نبود غم دلتنگی
در خانه دل کردم از تیر تو روزن ها
اسرار غمش گفتم در سینه نهان دارم
رسوای جهانم کرد این رنگ پریدن ها
یغما چه غم ار عالم دشمن شود از مهرش
چون دوست نکوخواه است غم نیست ز دشمن ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş