شمارهٔ ۷۱
ی یغمای جندقی
0
Altın Yaprak
گرچه دانم ره عشق تو به سر می نرود
می روم زان که دلم راه دگر می نرود
دلم از صبح شب هجر چنان شد نومید
کش به غفلت به زبان نام سحر می نرود
گفته ام از لب شیرین تو روزی سخنی
همچنان از دهنم طعم شکر می نرود
دجله در عهد سرشکم ورق نام بشست
بحر چون موج زند نام شمر می نرود
گاه گاهی خودی ای ناله به گوشش برسان
گرچه هرگز به تو امید اثر می نرود
دیده پرآبم از آن است که یک چشم زدن
آفتاب رخش از پیش نظر می نرود
چشم میگون ترا فتنه نخسبد هرگز
مستی از خانه خمار به در می نرود
چه فسون کرد زلیخا که مه کنعانی
در ضمیرش به غلط یاد پدر می نرود
یاری از سوی کسان خواهم و گوید یعقوب
این گمانی است که در حق پسر می نرود
زاهد ار پایه یغمات نه از جای مرو
به مقامی که مسیحا شده خر می نرود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş