شمارهٔ ۱۰ - به یکی از دوستان نگاشته

ی یغمای جندقی
0 Altın Yaprak
بامدادان که دوبارش دربان بی نوشته خواست بال فرشته و اهریمن بسته داشت و پای پری و مردم شکسته تالار سرکار سالارخان را گرم و گیرا در آمدم و او نیز با من نرم و پذیرا برآمد پیغام سرکاری را با آنچه سروش فراگوش دل گفت و دل با زبان پرداخت برساز و سنگی شیوا و آیین و آهنگی شایان راز سرودم و باز نمودم شنید و رسید دانست و دید فرمود از منش درودی دل آسود بر گوی و سرودی رامش روی برساز که راست شنیده ای و درست دیده ای گروهی گوناگون هر یک به راه و رنگی دیگر در این انجمن جای و باری دارند و بر آیین و آهنگی بهتر یا بدتر گفت و گزاری گرم و سردی می لایند و پخته و خامی می سرایند ولی آنکه گوش دارد کیست یا ویله سگ از سروای سروش بازداند کدام آسوده زی و آرام پای که این فسیله گاو خر را سر تا دم شناخته ام و نهاد از ویله این روبهان یله و پیله گرگان بی تله یک گله گوش تا سم پرداخته می گویند و نمی شنویم می خوانند و نمی گرویم استواری های دیرینه پیمان تو که با رشته جان ماش پیوند است بیش از آنها است که بازوی سخت دلان سست گوهر تواند شکست و پیشینه پیوند مرا نیز بند و گره زره در زره برتر از آن که نیروی ناخن و کاوش انگشت هر بی سر و پایی یارد گشوددو سه بامداد دیگر که به خواست پاک یزدان و فیروزی فرخ اختر مرز ری و تختگاه کی از خاکبوس جمشید کامکاران و خورشید شهریاران کیوان پایه و پروین پی گشت به کام دل و نام نیک و آب بخت و تاب ستاره سپاس ساخت و سازش و ستایش نواخت و بخشایش شاهانه را روی نیازمندی بر آستان خواهی سود و گردن سربلندی بر آسمان خواهی کشیدشعر آسمان با صد هزاران دیده چندان کور نیست تا ترا بیند به دست دیگری ندهد لگام

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.