شمارهٔ ۱۷
ف فرخی یزدی
0
Altın Yaprak
از بس که غم به سینه من بسته راه را
دیگر مجال آمد و شد نیست آه را
دانم چو دیده دید دل از کف رود ولی
نتوان نگاه داشت ز خوبان نگاه را
هر شب ز عشق روی تو ای آفتاب روی
از دود آه تیره کنم روی ماه را
ما را مخوان به کعبه که در کیش اهل دل
معنی یکی ست میکده و خانقاه را
بگشای گوش و هوش که در خلوت صبوح
خوش لذتی است زمزمه صبحگاه را
زین بیشتر به ریختن خون مردمان
فرصت مباد مردم چشم سیاه را
تو مست خواب غفلتی ای پادشاه حسن
می نشنوی خروش دل دادخواه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş