شمارهٔ ۱۷۴
ف فرخی یزدی
0
Altın Yaprak
از جور چرخ کج روش وز دست بخت واژگون
دارم دل و چشمی عجب این جای غم آن جوی خون
دوش از تصادف شیخ و من بودیم در یک انجمن
کردیم از هر در سخن او از جنان من از جنون
از اشک خونین دلخوشم وز آه دل منت کشم
دایم در آب و آتشم هم از برون هم از درون
می دید اگر خسرو چو من رخسار آن شیرین دهن
می کند همچون کوهکن با نوک مژگان بیستون
در این طریق پرخطر گم گشته خضر راهبر
ای دل تو چون سازی دگر بی رهنمای رهنمون
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş