شمارهٔ ۲
ف فرخی یزدی
0
Altın Yaprak
دوش یارم زد چو بر زلف پریشان شانه را
موبه مو بگذاشت زیر بار دل ها شانه را
نیست عاقل را خبر از عالم دیوانگی
گر ز نادانی ملامت می کند دیوانه را
در عزای عاشق خود شمع سوزد تا به حشر
خوب معشوق وفاداری بود پروانه را
جز دل سوراخ سوراخش نبود از دست شیخ
دانه دانه چون شمردم سبحه صد دانه را
این بنای داد یارب چیست کز بیداد آن
دادها باشد به گردون محرم و بیگانه را
از در و دیوار این عدلیه بارد ظلم و جور
محو باید کرد یکسر این عدالتخانه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş