شمارهٔ ۲۱
ف فرخی یزدی
0
Altın Yaprak
زاهدا چند کنی منع قدح نوشی را
که به عالم ندهم عالم مدهوشی را
بایدش سوخت به هر جمع سراپا چون شمع
هر که از دست دهد شیوه خاموشی را
زندگی بی تو مرا ساخت چنان از جان سیر
که طلب می کنم از مرگ هم آغوشی را
آنکه تا دوش جگرگوشه ناپاکی بود
دارد امروز به پاکان سر همدوشی را
وای بر حافظه ما که ز طفلی همگی
کرده از حفظ الفبای فراموشی را
فرخی گرچه گنه کار و خطاپیشه بود
دارد از لطف تو امید خطاپوشی را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş