شمارهٔ ۵۸
ف فرخی یزدی
0
Altın Yaprak
کینه دشمن مرا گفتی چرا در سینه نیست
بسکه مهر دوست آنجا هست جای کینه نیست
نقد جان را رایگان در راه آزادی دهیم
گر به جیب و کیسه ما مفلسان نقدینه نیست
گنج عزت کنج عزلت بود آن را دل چو یافت
دیگرش از بی نیازی حاجت گنجینه نیست
خواستم مثبت شوم باشد اگر کابینه خوب
چون بدیدم دیدم این کابینه آن کابینه نیست
رفت اگر آن شوم این مرحوم آمد روی کار
الحق این روز عزا کم زان شب آدینه نیست
جود حاتم بخشی این دسته صالح نما
کم ز بذل و بخشش آن صالح پیشینه نیست
خوب و بد را صفحه طوفان نماید منعکس
زانکه این لوح درخشان کمتر از آیینه نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş