شمارهٔ ۸۲
ف فرخی یزدی
0
Altın Yaprak
ابر چشم از سوز دل تا گریه را سر می کند
هرکجا خاکیست از باران خون تر می کند
تا ز خسرو آبروی آتش زرتشت ریخت
گنج بادآور ز حسرت خاک بر سر می کند
خیر در جنس بشر نبود خدایا رحم کن
این بشر را کز برای خیر خود شر می کند
سیم را نابود باید کرد کاین شیء پلید
مؤمن صدساله را یک روزه کافر می کند
خاک پای سرو آزادم که با دست تهی
سرفرازی بر درختان توانگر می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş